حکمت خدا
61 55 980 914 98 +

هم اکنون با ما تماس بگیرید

حکمت خدا

یک روز شاه ووزیرش نشسته بودند ودرحال صحبت ناگهان شاه که در حال میوه خوردن بودباچاقو انگشتشو برید-وانگشتش خون الودشد-

وزیر گفت شاها ناراحت نباش حکمت خدا بود شاه خشمناک شد ودستورداد اورا به زندان انداختند یکی در روز پس از این ماجراشاه به شکار رفت ودر میان جنگلها ودرختان رفت ورفت تا گم شد-

قبیله ای که در ان نزدیکیها بودند اورا پیدا کرده وبه میان قوم خودبردند-

ازآنجایی که شاه بسیارزیبا بود تصمیم گرفتند اورا برای خدایان خودقربانی کنند ناگهان یکی ازمیان جمع فریادزد که دست نگهدارید مانمی توانیم اورا قربانی کنیم زیرا که زخمی روی دستش است وما نمی توانیم قربانی معیوب ومجروح را تقدیم خدایانمان کنیم.

بدین ترتیب اورا ازاد کردند وشاه به قصر خود بازگشت-

شاه وزیر رافراخواند وگفت ای وزیر من حالا فهمیدم که چرا گفته بودی حکمت خدا بود حالا بمن بگو چه حکمتی در این بود که من تورو به زندان انداختم وزیر گفت حکمتش این بود که من وشما همیشه باهم به شکار میرفتیم وقتی شمارا قربانی نکردند بجای شما من را قربانی میکردند.

2.7/5 - (7 امتیاز)

حکمت خدا  دوستان زیادی از مطالعه مطالب زیر استقبال کرده اند  حکمت خدا

0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها